محمود بن على خواجوى كرمانى

114

غزليات خواجوى كرمانى ( فارسى )

اى رخ بستان‌فروزت لاله برگ باغ حسن * عندليب باغ جان مرغ خوش‌الحان تو باد آنكه همچون لاله از مهرش دل پرخون بسوخت * سايه‌پرورد سهى سرو خرامان تو باد هركه چون خواجو صف‌آراى سپاه بيخوديست * چشم خون‌افشان او سقّاى ميدان تو باد 239 [ نسيم باد صبا جان من فداى تو باد ] س نسيم باد صبا جان من فداى تو باد * بيا گرم خبرى زان نگار خواهى داد حديث سوسن و گل با من شكسته مگوى * كه بنده با گل رويش ز سوسنست آزاد ز دست رفتم و در پا فتاد كار دلم * بساز چارهء كارم كنون كه كار افتاد چو غنچه گاه شكرخنده سرو گل‌رويم * زبان ناطقه دربست چون دهان بگشاد چو از تموّج بحرين چشمم آگه شد * چو نيل گشت ز رشك آب دجلهء بغداد به خون لعل فرورفت كوه سنگين‌دل * چو در محبّت شيرين هلاك شد فرهاد كدام يار كه چون در وصال كعبه رسد * ز كشتگان بيابان فرقت آرد ياد روم به خدمت يرغوچيان حضرت شاه * كه تا از آن بت بيدادگر بخواهم داد اگرچه رنج تو با دست در غمش خواجو * بباد ده دل ديوانه هرچه بادا باد 240 [ تا دلم در خم آن زلف سمن‌سا افتاد ] س تا دلم در خم آن زلف سمن‌سا افتاد * كار من همچو سر زلف تو در پا افتاد به سكه دود دل من دوش ز گردون بگذشت * ابر در چشم جهان‌بين ثريّا افتاد راستى را چو ز بالاى توام ياد آمد * ز آه من غلغله در عالم بالا افتاد چشم دريادل ما چون ز تموّج دم زد * شور در جان خروشنده دريا افتاد اشكم از ديده از آن روى فتادست كزو * راز پنهان دل خسته بصحرا افتاد گويدم مردمك ديدهء گريان كه كنون * كار چشم تو چه انديشه چو با ما افتاد بلبل سوخته از به سكه برآورد نفير * دود دل در جگر لالهء حمرا افتاد كوكب حسن چو گشت از رخ يوسف طالع * تاب در سينهء پرمهر زليخا افتاد دل خواجو كه چو وامق ز جهان فارد گشت * مهره‌اى بود كه در شش‌در عذرا افتاد